
to our blog
black-badboys
نشسته ایم بر قالیچه ای به اسم جوانی... می تا زیم و گرد و خاک می کنیم
زمین زیر پایمان است و اسیر یک بازی شد یم
به اسم غرور... دیواری را برای پشت سر نهادن بلند نمی بینیم
سرا پا شور ... برد و باخت را می شناسیم؟
آشناییم با شعور؟
و جداییم با غم؟
یا غرق در غرور؟
چیزی در ماست روز و شب که آرام نداریم ... چیزی از جنس جستجو
چیزی مثل خیال یه آرزو...
ببینید به نظر من مرد باید از بچگی جذبه داشته باشه
ببینید به این میگن مرد دارن بوسش میکنن محل نمی زاره
یاد بگیرد.
نا سلامتی شمام مردید .
راستی منتظر نظر شما راجب عکس هستم
بهار
در آستانه بهاری نو خواستم از نوروز بنویسم ، دیدم بیش از من اینکار را کرده اند و من نیز با اندک سوادی که دارم نتوانم وصف بهاری کنم که سالها در آداب و سنن ما روزهای خوشی در پس اذهان می کشد و از تکرارش ، چه زیبا روزها که به یادگار نگذاشته است ، در تداومش همین بس که همه را در تکاپو یی به ظاهر نو انداخته و آرایشی زیبا به ساعات های ملال آور ، جامد های انسان نما داده است ، همه گی را چه بخواهیم وچه نخواهیم به فضایی نو می برد در همان بستر سالهای گذشته،می خواهد که انسان وار زیست کنیم، از تاریکی نهراسیم و باورکنیم که جبر تاریخی بشر روبه نو شدن است و کهنه از این قافله جا خواهد ماند، این بوی تازه گی است که از میان هر دالانی به چشم می خورد، بهار نیز همچو تاریخ هر آنچه ارزش ماندن ندارد را آرام رها می کند ، و تلنگرهایش را به تو خواهد زد، جاری شو ، پرواز کن ، اسمان را در آغوش بگیر، نترس،
جبر تاریخیی،هستی ،کنار توست ...
ر ک :به امید بهاری که پسری چشم انتظار دیدین مادر 
نماند ...